صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعا این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک گوشه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زود تر چیز ها را ببینیم.
ببین ،عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
در این کوچه هایی که تاریک هستند.
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می ترسم.
بیا تا نترسم من از شهر هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ،بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از گونه هایی که من در خواب بودم و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت.
و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید....
T.N.A