تبليغاتX
تنهاترین تنها

دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده

دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که دربه درم

حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

نرو از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم

هر که یه تقدیم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته پر

+ نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 11:19 توسط تنهاترین تنها |

در حاليکه لبانم بسته است و خاموشم
براي تو من زنده ام
در حاليکه اشکهايم را پنهان ميکنم
اما در دلم فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
زندگي آورده است کتاب روزهاي گذشته را
و خاطرات بسياري مارا احاطه کرده است
بي پرسش چه بسيار پاسخ يافتم
ديديم که چه ميخواستيم و چه به دست آورديم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق
براي تو به خاطر تو
چه بگويم که دنيا با من چه عداوتي کرد
حکم کرد که من زندگي کنم اما بدون تو
نادان است آنکه بگويد تو براي من غريبه اي
مردم چه بسيار بر ما ستم کردند عزيزم
اما در دل فروزان مي ماند فانوس خواستن و عشق

برای تو بخاطر تو
************************** 
يكي ديوانه اي آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاكسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
كه مي خندم به آن فرزانگي ها
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ كه فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاكسترم كن
 
**********************

+ نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت1389ساعت 10:10 توسط تنهاترین تنها |

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعا این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک گوشه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زود تر چیز ها را ببینیم.

ببین ،عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام.

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

 

 

مرا گرم کن

در این کوچه هایی که تاریک هستند.

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می ترسم.

بیا تا نترسم من از شهر هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

 

 

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو ،بیدار خواهم شد.

 و آن وقت

حکایت کن از گونه هایی که من در خواب بودم و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت.

و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید....

 

                                T.N.A

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 17:57 توسط تنهاترین تنها |

نگاه مرد مسافر روی میز افتاد:

«چه سیب های قشنگی!»

و میزبان پرسید: قشنگ یعنی چه؟

- قشنگ یعنی تعبیرعآشقانه ی اشکال .

و عشق

تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن!

 

 

- چرا دلت گرفته؟ مثل آنکه تنهایی.

- چقدر هم تنها!

- خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی..

- عاشق

- و فکر کن چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد!

- چه فکر نازک غمناکی...

- و غم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است.

- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه ی آن هاست.

- نه وصل ممکن نیست.

همیشه فاصله ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود.

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.

 

 

 و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که...

- غرق ابهامند.

- نه!

صدای فاصله هایی که مثل مثل نقره تمیزند و با شنیدن یه هیچ می شوند کدر!!

 

                  T.N.A

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 17:55 توسط تنهاترین تنها |

خیلی سخته وقتی یکی رو از دلوجون دوست داشته باشی اما اون اطلا بهت اهمیت نده.

خیلی سختتره و قتی تموم روزدنبال کلمه خوشگل باشی تا بهش بفهمونی که بابا تو عمر وزندگیش.

ولی اون بابی اعنتایی بهاون نگاه کنه اخه که چقدر کشندش وقتی هر روز تا بخوای پاکتربینیش بخاطرش

یه عالمه گریه کنی.

ولی اون به چشایخیست اطلا نگاه نکنه؟

چقدرپیر میشه ادم وقتی زانوی

غم بغل کرده ومدام دهره شو بهدیوار میکوبد؟؟؟؟؟؟

 

به او بگویید دوستش دارم به او که قلبش به وسعت دریاست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده به او که مرا از این زمین نور و شعر وترانه بود وچشم هایم رابه دنیایی پر از زیبایی باز کرد ...دوستت دارم

 

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 19:17 توسط تنهاترین تنها |

کاش می شدهمه دریارا

باسرانگشتان نوشت

وهمه جنگلرادریک حباب جای داد

وبانگاه گنجشگها

به آسمان خیره شد                      وباقدم های باران

درکویرگام برداشت                              کاش میشدزبان گلهاوگنجشگهارا

ساده ترجمه کرد

کاش می شد

ولی  هیچوقت امکان ندارد.

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 11:48 توسط تنهاترین تنها |

من نویسنده جدید این وبلاگم

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 19:1 توسط تنهاترین تنها

کوچک خوش اومدی ای رهگذر با نگاه بی انتهایت به عمق تک تک حروف و واژه هایم بنگر و آرام آرام مرا همراه با این صفحه ورق بزن... و بعد به رسم روزگار مراو عمق نو شته هایم را به فراموشی بسپار... من غریبه ی دیروز آشنای امروز فراموش شده ی فردایم

*************

زندگي فرصت بس کوتاهيست...تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک... نفس سبز بهاري جاريست

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 19:1 توسط تنهاترین تنها |

 

وقتي بارون سر مي گيره قلب من آروم مي گيره خاطرات با تو بودن دوباره جون مي گيره پشت ابراي خيالم تورو لرزون مي بينم تو را در انتظارم زير بارون مي بينم بزن بارون بزن بارون سرا پا خيسه خيسم کن بزن بارون بزن بارون عطش دارم تو سيرم کن جون پناهم زير بارون دستاي گرم تو بود رفتي و عمري گذشت ولي بي تو گذشت رفتي و قلب شکسته به دست تو شکست بارون تو چرا حتي نمي ياد چرا خبر از تو

نمي ياره؟

 چراااااااااااااااا؟


گيرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه هاي جوانم را از ضربه هاي تبرهاتان زخم برداشت با ريشه چه مي کنيد گيرم که مي زنيد گيرم که  مي کشيد با رويش ناگزير جوانه ها چه مي کنيد  ...؟

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 10:20 توسط تنهاترین تنها |

 لحظه ها نابند و مرگم میرسد

برگم و زخم از تگرگم میرسد

**********

روز نفس نفس زنان در پی آب می روم

شکسته جان و تشنه لب سوی سرآب میروم

شب که به خانه می رسم در پی فردای دگر

دوباره خواب میروم  دوباره خواب میروم

**********

یا رب نگاه کسی با کسی آشنا مکن

گر کردی کرم کن و از هم جدا مکن

***********************

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 12:44 توسط تنهاترین تنها |

نه فقط برای لحظه ای نبوسیدنت . . .

 

سلام و شاید خداحافظ !

این همان واژه ای است که گاهی اوقات خیالم را ابری می کند
و وسعت درونم را به تنگنایی محقر مبدل می سازد
آن گاه فرصت دیدنت را می سپارم به ندیدن های مان
و طلوعت را در مغرب خیالم نظاره گر می شوم !
تو از دیدگان من مستور می شوی اما در آغوش خیالاتم اسیر میمانی!


نمیدانم دوست داری که هرشب ، سیاهی سایه ی اشکم ترنم بخش آسمان کوچه تان شود ؟
یا دستان کنجکاو افکارم نوازشت کنند و تو را افسونگرترین فرشته افسانه خود پندراند ؟
تو !
      تو ای دورترین سایه به آنچه که حقیقت می دانمش!
 چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟!!!

 

دوست داری سایه بان لطافتت ، ابروانی باشد که نه کشیده اند و نه کمانی
یا شروع دوباره ی صبح را حنجره ای خسته و صدایی شکسته برایت نوید دهد ؟
دوست داری نظاره گرت چشمانی شوند که روزی آینه ی زیبایی های تو بود ؟
 

ولی اکنون  سیاه و سبز و سرخ است از بازی زمانه
ومخاطب آرزوهایت چهره ای باشد که فرسودگی را زود خریدار شده است ؟
تو دوست داری که دستان من هر شب تفرقه افکنی نماید میان تارهای گیسوانت ؟
تو ناز کردن برای من را دوست داری ؟


خداحافظ : یعنی مردن احساسات تو در گورستان اندیشه هایت
یعنی تولد نوزادی خوش قد و قامت در وسعت سینه ات !
وسپردن من به دست تقدیری که تو آن را رقم می زدی و هم خدا !
یعنی قربانی شدن سربازی جان نثار در دربار حاکمی نه چندان دل رحیم !
 
مگر همان نبودم که فرمانروایی می کردم در سرزمین آرزوهایت ؟
مگر دوست داشتنی ترین حادثه نبودم برای وقوع ؟
تو
     تو ای جاویدان ترین بهانه برای آغاز شدن  
شب ها زیبا ترین لحظه ها بود برای دیدنت
برای تصور کردن تو در لحظه های با تو بودن
برای بوسیدن تو در باغی که درختانش با گل های نیلوفر و یاس جامه بر تن کرده بودند
همان جایی که چندین بار حدیث عشق مان را فریاد زدی تا گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها شاهد جنونت شوند
همان جایی که گرمای خود را سپردی به سرمای پیکرم . . .
 
این ها را یادت نیست ؟
اما چه فرقی میکند ....
 بی تو ظرافت اصوات ، ذاکر دوست داشتن من نمی شوند !
و کسی میان باغ فریاد بر نمی آورد
دیگر خاطره ای در ژرفای خیالم مصور نمی شود
بی تو کلاغ ها و گنجشک ها و حتی کبوتر ها تبسم شان از سر تحقیر است "فقط"
 

خداحافظ !
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته
نه فقط برای لحظه ای نبوسیدنت !
 
برای ...
....
همیشه !
همیشه ای که تو را به دوست داشتنم مقید می نمود !
اما اکنون جاودانگی ندیدن های مان را ناشی می شود

خداحافظ !
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته

برای

همیشه

خداحافظ !!! ....

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 11:59 توسط تنهاترین تنها |

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 15:18 توسط تنهاترین تنها |

اگر دنياي ما دنياي سنگ است

بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

اگر دنياي ما دنياي درد است

بدان عاشق شدن از بحررنج است

 اگر عاشق شدن پس يک گناه است

 دل عاشق شکستن صد گناه است

******

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همينجاست بخند

 دست خطي كه تو را عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخند

آدمك خر نشوي گريه كني

كل دنيا سراب است بخند

زندگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 18:5 توسط تنهاترین تنها |

Mail Sent By SHAHAB

زندگی با دنيا امدن ادمها شروع نمی شود ، اگر چنين بود هر روز غنيمتی بود ، زندگی خيلی بعد شروع می شود ، و گاهی هم خيلی دير ، تازه اگر حرف آن زندگی هايی را نزنيم که شروع نشده تمام می شود

كاش بودي تا دلم تنها نبود

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 17:42 توسط تنهاترین تنها |

من لياقت زندگي رو ندارم

سلام

حالتون خوبه؟
امروز یکشنبه است و من مثل همیشه تنهای تنهام و مثل همیشه داشتم به کارهای مسخره ای که توی این مدت زندگی انجام دادم فکر می کردم وقتی به گذشتم فکر می کنم می بینم بهترین روزای زندگیم دوران ابتدایی و راهنمایم که هم برای خودم مفید بودم هم برای خونهوادم و حتی برای مدرسه ام بعد ازاون دوران هر کاری کردم همش بی فایده بوده و هیچ سودی برای هیچ کسی نداشته نمی دونم این سخن مال کیه اما همیشه بهش عمل میکنم میگه: هر شب که می خوای بخوابی با خودت فکر کن که امروز چه کاری کردی که لیاقت زنده موندن رو داشته باشی راستش هر وقت به این موضوع فکر می کنم میبینم من هیچکاری نکردم که لیاقت زنده موندن رو داشته باشم ولی نمیدونم که چرا تا الان زنده ام و این تا به امروز برای من یک علامت سوال بزرگ و دوست دارم که هرچه زودتر به جوابش برسم
.

من خنده هايم را گريه هايم را * از هوا و فضا پس مي خواهم

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 13:4 توسط تنهاترین تنها |

*********************

زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر تجربه هاست

تکه ابری است به پهنای غروب

آسمانی است به زیبایی مهر

بارگاهی است زدربار حضور

زندگی چون گل نسترن است

که باید از چشمه ی جان آبش داد

زندگی مال ماست

خوب و بد بودن آن

عملی از من و ماست

****

زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست.. زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست... گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند ...جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را... زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست

****

سعی كن تنها باشی زیرا تنها بدنیا امدی و تنها از دنیا خواهی رفت. بگذار عظمت عشق را درك نكنی.زیرا انقدر عظیم است كه تورا نابود خواهد كرد

*********************

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 12:20 توسط تنهاترین تنها |

 

((خانه ی دوست کجاست؟))

در فلق بود که پرسيد سوار

      آسمان مكثي كرد

 رهگذرشاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

نرسيده به درخت

كوچه باغيست كه از خواب خدا سبزتر است.

و در آن عشق به اندازه ي پر هاي صداقت آبي است

مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سربه در مي آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فوّاره ي جاويد اساطير زمين مي ماني

و تورا ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صميميت سيّال فضا خش خشي مي شنوي

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه ي نور

و از او مي پرسي:

((خانه ي دوست كجاست؟))

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 11:45 توسط تنهاترین تنها |

سلام

امروز دیگه نمی خوام عکس یا مطلبی غیر از حرف دلم خودم بزارم  امروز از همه کس و همه چیز دل بریدم منی که روزی چندتا آدم عصبانی رو باید خونسرد کنم به چند نفر روحیهی زندگی ببخشم حالا خودم از همه چیز بریدم و یکی لازمه با خودم صحبت کنه و بهم روحیه بده شاید کسانی که منو میشناسن بهم بخندن و بگن ...... از دنیا بریده اونی که همیشه میخنده و دیگرون رو شاد می کنه اما:

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من

ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 8:52 توسط تنهاترین تنها |

فقط کسايي میخوان مثل بعضي آدماي ديگه باشن که خودشون کسي نباشن

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 11:30 توسط تنهاترین تنها |

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق من و پـــــــــــروانه در اين است پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

****

 اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچیك ميشم ، اگه با گذشت كردن كسی كوچیک ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود

**** 

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي ... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است

**********************

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 9:42 توسط تنهاترین تنها |

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

****

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود

****

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

****

من از ساعت متنفرم ، از این اختراع عجیب بشر ، که جای خالی تو را به رخ دلتنگیهای من میکشد

****

هيچ وقت از خدا نخواه که همه ي دنيا مال تو باشه ... هميشه از خدا بخواه کسي که همه ي دنياي توست مال کسي ديگه نباشه

****

مغزهای بزرگ درباره ایده ها فکر می کنن مغزهای متوسط درباره حوادث مغزهای کوچک درباره مردم اما من به این فکر می کنم که انتظار محبت و دوستی داشتن از بعضی آدما چقدر توقع سنگینیه

****

دوست داشتن کسي که سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر کسي را دوست داري که تو را دوست ندارد، سعي نکن از او متنفر شوي، بلکه سعي کن او را فراموش کني

****

فقط کسي معني دلتنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد

***********************

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 12:24 توسط تنهاترین تنها |

  ادم ها در دو حالت همديگر را ترك مي كنند: اول اينكه احساس كنند كسي دوستشون نداره و دوم اينكه احساس كنند يكي خيلي دوستشون داره .( ويكتور هوگو)

****

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

****

ديروز خواب دیدم با يك دسته گل اومده بودی به ديدنم، با يك نگاه مهربون... همون نگاهي كه سالها آرزو شو داشتم و از من دريغ مي كردی، گريه كردی و گفتی دلت برام تنگ شده، ولي من فقط نگات كردم.. وقتي رفتی سنگ قبرم از اشكت خيس شده بود . . . . .

****

تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

*********************

+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 9:30 توسط تنهاترین تنها |

خيلي سخته که بغض داشته باشي

، اما نخواي کسي بفهمه...

خيلي سخته که عزيزترين

کست ازت بخواد فراموشش کني...

خيلي سخته که

سالگرد آشنايي با عشقت

رو بدون حضور خودش جشن بگيري...

خيلي سخته که روز تولدت،

همه بهت تبريک بگن،

جز اوني که فکر مي کني

به خاطرش زنده اي...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني

، بعد بفهمي دوست نداره...

خيلي سخته که همه چيزت رو

به خاطر يه نفر از دست بدي،


اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

Home
Email
Night Skin